| آخرین نوشته لی لی بانو | آرشیو لی لی بانو | پست الكترونيك |
|
من از میلاد تلخ بی وفاییها میترسم
اگر از احوالات ما خواسته باشید باید بگوییم که اوضاع همچنان قمر در عقرب است ولی ما طبل بی عاری را زمین نمگذاریم مبادا که خاطر عزیزمان مکدر شود. در ذیل برنامه زندگیمان بتفصیل نقل شده است، بخوانید : صبحها که از خواب بلند میشویم آنچنان بی انرژی و بیحال تشریف داریم که خورشید خانوم سریعاً خودش را از قاب پنجره مان دور میکند که مبادا چشمش به جمال ما بیفتد. با چهره ای بس عسل و مربا به سر کار میرویم و هر روز هم فکر میکنیم امروز نمیتوانیم حتی یک فقره پرونده جابجا کنیم اما زهی خیال باطل... زیرا که هنوز اندکی از ساعت کاری نگذشته چنان انرژی مضاعفی پیدا میکنیم که خودمان هم هرچه جستجو میکنیم نمفهمیم از کجایمان پلغچه زده است که اینگونه جینگیله مستونمان کرده؟؟!! از آن پس تا خود ساعت 5 آنقدر کار میکنیم و همکاران گرام را میخندانیم که از شدت دل درد فحش نثارمان میکنند و آنقدر با حاج آقا کل کل و شیطنت میکنیم که فکمان اندکی جابجا میشود و .... بانگ رحیل را که میزنند باید بار و بندیل را جمع کرده و به سوی دستگاه کارت زن روانه گردیم، و دست بر قضا دستگاه فوق الذکر روبروی حاج آقا جا خوش کرده است و ما هر روز در یک چنین ساعتی در اندرونمان کلی بد و بیراه نثار مدیر داخلی شرکت میکنیم که آخه اینجا هم جا بود؟؟!!!! بســــــــکه دلمان میگرد که مجبوریم فقط با حاج آقا خداحافظی کنیم و نمیتوانیم چشمک بزنیم که " من میرم دم مترو تو هم زودی بیا منتظرم با هم بریم " حال نوبت رفتن به خانه است و مارا دوباره همان رگ بیحالیه صبح میگیرد .... چه بگویم از پنجشنبه ها و جمعه ها که خود هزار و یکشبی ست شگرف!!! در این دو روز آنقدر دچار اضمحلال روحی و دپرسی حاد میشویم که دشمن شاد میگردیم!!! و نمیدانیم چرا بیخود و بیجهت کریستف کلمب میشویم و رستوران و کافی شاپ جدید کشف میکنیم و بعدش هم آهـــــــــــــــی از نهادمان برمی آید که همانا بیم آن میرود که صاعقه ای آن اماکن را از وسط به شصت نیم بنماید ... وارد بازی های پیچیده میشویـــــــــــــــم: بنابر دعوت یکی از دوستای گلم، ندا خانوم به بازی ترانه های منتخب دعوت شدم، اول اینکه ببخشید دیر شد دوم اینکه موسیقی گوش دادن جز لاینفک زندگی منه – و از شما چه پنهون که سالهایی نه چندان دور در این عرصه دستی بر آتش داشتم و در سه تار نوازی با اساتیدی همچون جلال ذوالفنون و علیزاده و... هم پایی میکردم - و لیست ترانه ها و موسقی های مورد علاقه ام اووووووووووووووووووووووووووووه طولانیه، اما مهم ترینهاش: یک) از بقال سر کوچه گرفته تا کلیه عابرین پیاده ای که در طول زندگیم یه بار از بغلم رد شدن میدونن که عشق من ستـــــــــــــــــــــــار محبوبترین ترانه هاش هم ای همه آرامشم ، عروسک و سلام ای کهنه عشق من در وصف علاقه وافر من به جناب ستار خان حرف و حدیث زیاد هست، من باب آشناییتون به خاطره زیر توجه بفرمایید: خاطره اول: حاج آقا: لی لی کجایی؟ بزن Pmc داره Best of Sattar رو نشون میده. گفتم ستار رو دوست داری حتماً بهت بگم من:واااااااااااااااای راست میگی؟؟!! چیکار کنم من خونه مامانی ام فقط تو اتاق داییم رسیور هست که چون دایی خونه نیست نمیخوام برم تو اتاقش. خوووووووووووووش به حالـــــــت داری عشق منو میبینی؟؟!! بیچاره لی لی حاج آقا: چی گفتی عزیزم؟؟!! عشقت؟؟!! خوب همون بهتر که نمیتونی ببینی ( چند دقیقه بعد – پس از کلی کلنجار با خودم آخر رفتم تو اتاق دایی البته بی اجازه ) من: ااااااااااااااااااااا حاجی این که داره یه چیزه دیگه نشون میده!! مگه تموم شد؟؟!! حاج آقا: آره عزیزم همین الان تموم شد. آخه میدونی از حسودیم تند تند دیدم تموم بشه به تو نرسه!!!!!!!!! کلاً اینکه من خوشحال باشم ستار میگوشم ناراحت باشم ستار میگوشم و الحق و الانصاف که هیچ صدایی مثل اون آرومم نمیکنه دو) محمدرضا شجریان- همایون شجریان قبلنها اصلاً شجریان دوست نداشتم چون بابام دائم شجریان گوش میداد و من که میخواستم اثبات کنم مستقل از پدرم عمل میکنم دائم شهرام ناظری گوش میدادم. تا اینکه همایون " دلم گرفته ای دوست " رو خوند و من رو شیفته صداش کرد و برای اینکه باز هم اثبات کنم مستقلم میگفتم صدای همایون از باباش سره!!!! تا اینکه یه کم شعور موسیقیاییم بالاتر رفت و دست از لجبازی برداشتم و اعتراف کردم که صدای استاد شجریان ماندگار، گرم و حرفه ای و بی نظیره حالا هم هروقت دلم میگیره جان جهان و دلشدگان آرومم میکنه سه) اگر بخوام عاشقانه ترین ترانه جهان رو اسم ببرم ترانه Dove` L'amore با صدای Cher مخصوصاً اونجاییکه میگه: Where are you now my love? I need you here to hold me Whispered so sweetly Feel my heart beating I need to hold you in my arms I want you near me Come to me baby Don't keep me waiting Another night without you here And I'll go crazy البته این نظره منه ولی جون من گوشش کن ببین میتونی عاشقانه تر از این پیدا کنی؟؟!! اصلاً به نظر تو عاشقانه ترین ترانه جهانی کدومه؟؟ حتماً Love Story؟ چهار) میبینم که داری به سن و سالم شک میکنی و با این لیستی که جلوت گذاشتم فک کردی هم سن مامان بزرگتم!!! خوب چیکار کنم با موسیقی سنتی و اصیل خیلی حال میکنم. اما خوب از جدیدی ها هم چند تایی رو دوست دارم، مثلاً: این ور آبی: احسان خواجه امیری – نیما مسیحا و حامی اون ور آبی: نمیتونم شخص خاصی رو اسم ببرم اما در کل از هر خواننده ای یکس 2تا آهنگش رو دوست دارم آهان تو زنها هنگامه رو دوست دارم پنج) اگه میخواید حرصمو دربیارید و دق و دلیتون رو سرم خالی کنید ( البته خدایی نکرده ) میتونید به یکی از روشهای زیر عمل کنید: منو سوار یه ماشین کنید و بفرستید سفر ( ترجیحاً شمال ) و یه آلبوم از حمیرا و فتانه برام بذارید که بصورت یکی در میون پخش بشن – تیمارستان رفتنم حتمیه منو یه مهمونیه دوستانه دعوت کنید و از اول تا آخر آهنگهای رپ جدید ( به سلیقه خودتون، آزادید تو انتخاب ) بذارید و حالش رو ببرید – عصبانی شدن تا حد انفجارم حتمیه با اتوبوس منو بفرستید یه وری ( ورش خیلی مهم نیست فقط اتوبوسش چنجر داشته باشه ) راننده اتوبسش هم ترجیحاً سیبیل از بناگوش در رفته باشه و دستمال یزدی دور گردنش باشه و فرت و فرت هم سیگار بکشه و الاّ و بلاّ تا آخر سفر جلال همتی و جواد یساری و عباس قادری گوش بده و در ضمن پا به پای اونها همخونی هم بکنه - مرگم بر اثر فشار خون بیش از حد بالا در عنفوان جوانی حتمیه شک نکن ساده بگم: شکایت رو شکایت رو شکایت ار اینجا شاکیم تا بینهایت گلایه رو گلایه رو گلایه چقدر دلگیرم از گوشه کنایه پاورقی: فقط بخاطر اینکه قول داده بودم شاد بنویسم این پست رو گذاشتم، باور کنید خیلی داغونم... میدونم مقطعیه اما یه جورایی داره خسته ام میکنه دعا کنید بیشتر نشه فعلاً بابای لی لی مثلاً شنگول
|+| نوشته شده توسط لی لی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 9:57 |
به تو گفتم باورم کن، میون اینهمه دیـــــوار
قبول دارید که هرچقدر با حریفتون بهتر بجنگید اونو قدرتمندتر میکنید؟؟!! شما که دیگه شاهد بودید چقدر سعی کردم بیخیال مشکلات بشم و هرچه باداباد سر بدم و به روی خودم هم نیارم چی تو دلم میگذره؟؟!! اما همینکه تازه یه ذره داشتم جون میگرفتم و لبخند میزدم و به حالت قبل برمیگشتم، کلیه کائنات دست در دست هم دادن و یکصدا گفتن، همون فیگور دپرسی بیشتر بهت میاد!!! جــــذاب تر میشی!!! تو عکس منظومه شمسی بهتر میفتی!!!! چهار کلوم خطاب به والدین گرامی خودم: منو میبینی؟؟!! چرا روتو برمیگردونی؟؟!! چرا یادت رفته 26 سال پیش یا چه اشتیاقی به من نگاه میکردی؟؟! منم همون لیــــلایی که عزیز دلتون بود. حالا چی شده که اینهمـــــــــــــــه با هم غریبه شدیم؟؟!!! نمیگم من بی تقصیرم اما تاوان اونهمه ندیدن و محبت نکردن میشه فاصله ای که روز به روز داره بیشتر و بیشتر میشه.... بابایی دیگر چشمهایم اشکی ندارد برای ریختن دیگر از اینهمـــــــــــــــــه واهمه پکیده ام میفهمی بابایی؟؟! پکیـــــــــــــــــــــــــده ام چهار کلوم به خود خودم: وقتی بعد یک سال کار کردن میشی مدیر بازرگانی، وقتی کمتر از یک سال میشی چشم و چراغ یه شرکت... باید طاقت نگاههای پرمعنی و تنه زدنهای آدمهایی رو هم داشته باشی که توی روت لبخند میزنن و جای دخترشون میدوننت اما پشت سر ازت دیو دو سر میسازن.... لی لی دنیا و آدماش به اون سادگی که تو بهشون نگاه میکنی نیستن.... درسته که اگه به جایی هم رسیدی لطف خدا بوده و همت خودت اما فراموش نکن که تازه اول راهی و حالا حالا ها باید زمین بخوری تا درست راه رفتن رو یاد بگیری... کاری که داری همونقدر که اسمش بزرگه دردسرهاش هم بزرگه پس یاد بگیر چه جوری شکستهات بشه تجربه.... اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مـــــــــــــــــــــــرد باش ختم کلوم با خودِ خودت: گفتی بخند تا دنیا بروت بخنده، گفتم چشم گفتی ول کن این بنده های حرفِ مفت بزنِ من رو کار خودت رو بکن گفتم چشم گفتی حالا شده که شده آبغوره گرفتنت واسه چیه جمع کن بساط فیلم هندیت رو گفتم چشم گفتی برو باهاتم همه هم که ولت کردن خودم میام اون پایین پایینا نمیذارم دستات خالی بمونن گفتم چشم ....... دوباره که ورق برگشت؟؟!! الان که اوضاعم بدتر از قبله؟؟؟!! قرآنت رو باز میکنم، بدون اینکه روتو بهم بکنی بلند بلند به فرشتهات میگی استعینوا بالصبر و الصلوة ..... حالا هم به لحنم نگاه نکن که طلبکارانه ست، خوب چه کنم بنده هات که جنبه ندارن هرجور می خوای باهاشون حرف بزنی.... ببخش منو... اما خداییش نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه نــــــــــــــــــه، این قرارمــــــــــون نبـــــــــــــود پاورقی: قول میدم واسه پست بعدی باز بیخیال بشم و یه پست انرژیک تحویل بدم. فعلاً بابای لی لی دینامیت |+| نوشته شده توسط لی لی در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 15:2 |
کاشکی دنیا واسه یک شب مال من بود
پیش درآمد: آخه یکی نیست بگه دختر مگه بیکاری که با سه تا سیبیل کلفت سر بازی فوتبال شرط ببندی که آخرم تیمت ببازه و جلوشون ضایع بشی؟؟!!! فـــــــــــــک کن، دیروز با جناب رئیس و پسرش و حاج آقا سر برد آلمان شرط بستم حالا امروز هی باید تیکه بشنوم: جناب رئیس: ( قبل از سلام و احوال پرسی ) خوب خانوم کی خورش کرفسی رو که باختی، میپزی واسمون میاری؟؟!! آلمان که چهارسال یه بار داره جام رو میبره، حالا یه دفعه هم بعد چهــــــــــــــــل و چهـــــــــــــــار سال جام اومده دست اسپانیا که دیگه اینقدر شلوغ بازی نداره ( به این میگن ادعای بیخودی ) پسر رئیس: خانوم شما بهتره به همون امور بازرگانیتون برسید، مقوله های پیچیده ای مث فوتبال و امثالهم رو هم بعهده ما آقایون بذارید!!! پسر رئیس ( با نگاهی شبیه علامت سوال و تعجب توامان ): فکر میکنم پدر در این مورد بهتر بتونن نظر بدن من: قطعاً، فقط خواستم در جریان باشید ( به این میگن مقابله به مثل ) حاج آقا: عزیــــــــزم فراموش نکردی که ناهار پنج شنبه رو باختی؟؟!! از دیشب دارم به این فکر میکنم که چی بهم بدی، کجا ببریم؟؟ من: عزیزم اصلاً نمیدونستم رنگ طوسی هم اینقدر بهت میاد، از این به بعد این پیراهنت رو هم بیشتر بپوس حاج آقا: قربونت برم یعنی باخت تیمت اینقدر واست سنگین بوده که شنواییت هم مختل شده من: قربونت برم امروز انگار هوا گرمتر از دیروزه، مگه نه؟؟ حاج آقا: فدات شم ایشالا تا پنج شنبه که میخوایم بریم بیرون و ناهار بخوریم و خوش بگذرونیم خوب میشی من: فدات شم چه هفته کسل کننده ایه کاش زودتر تموم شه ( من باب اطلاع عرض کنم خدمتتون که من و حاج آقا وقتی خیلی میخوایم حاله هم رو بگیریم یا اینکه خیلی از دست هم عصبانی هستیم، از واژه هایی مث عزیزم و قربونت برم و حتی در موارد حاد تر نفســـــــــــم، استفاده میکنیم) ( به این میگن گشت و گذار در کوچه علی چپ، در صورت لزوم ) اعتراف میکنیـــــــــــــــــــــــم: سه شنبه هفته پیش توی کافی شاپ ناتالی واسه حاج آقامون تولد گرفتم، چه خوشــــــــی گذشت ( شرمنده که نمیتونم بگم جاتون خالی، چون فقط 2نفره اش میچسبید!!!! ) بعد از کلی این پاساژ و اون پاساژ رفتن، واسش یه پیراهن آستین کوتاهه زرشکی-مشکی Zara man و یه تی شرت سفیده Tommy گرفتم. واااااااااااااااای که چقدر پیراهنه بهش میاد از فردای اون روز تنش کرد و من همینجور قربون صدقش رفتم!!!! از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که، هر چقدر هم نخوام به روی خودم بیارم اما نمیتونم کتمان کنم که چقـــــــــــدر حاج آقا رو دوست دارم ( البته از خودش پنهونه که اینهمه دوستش دارم ) – ببینید چقدر مهمید که دارم اینجا علناً افشاگری میکنم!!! نمیدونم دلیلش چیه ولی هروقت میام خوبیها و بدیهاش رو سبک-سنگین کنم تا ببینم چرا و چگونه؟؟! یه کی تو قلبم داد میزنه: دوست داشتن دلیل نمیخواد دختر، اما و اگه سرش نمیشه فقط مشکل اینجاست که متاسفانه یا خوشبختانه زور عقلم هنوز به احساسم میچربه نمیذاره بشه اون چیزی که نباید بشه.... وقتی تو ماشین نشسته بودیم و میرفتیم کافی شاپ و زیر زیری نگاهش میکردم، و یا اونموقعیکه توی کافی شاپ روبروم نشسته بود و با تمام وجود لذت میبردم که میدیدم اونجور با اشتیاق کادوش رو باز میکنه، و حتی موقعیکه ازش خداحافظی میکردم و از ماشین پیاده میشدم، همه وجودم فریاد میزد: با تو آرومم و بی تو بیقرار بیقرارم اما لبم چیزی نمیگفت... خلاصه که حاج آقا خیلی خاطرت رو میخوام اما چه کنم که فاصله میون من و تو یه افق یه کهکشونه ساده بگم: ممنون ازت که بی منت و براحتی دلم رو شاد میکنی، نمیخوام غصه بیهوده بخورم تو هم واسم نخواه. این چند روزه که با خودم روراست تر شدم و خواسته های دلم رو جدیتر گرفتم، فهمیدم دوست داشتن بنده هات بدون دلیل و بدون توقع و انتظار اصلاً کار سختی نیست، خیلی هم شیرینه. این دوست داشته باعث شد بیشتر فکر کنم، بالاخره بی دلیل هم که نمیشه... خیلی با خودم کلنجار رفتم ( خودت که در جریان هستی ) تا اینکه یادم افتاد، چند وقت پیش از ته دل خواستم که کسی رو دوست داشته باشم، آخه بخاطر تجربه های بی نتیجه این چند سال گشته از خودم ترسیده بودم که شاید دیگه هیچ وقت نتونم کسی رو دوست داشته باشم و تو اینبار مهربون تر از همیشه واسه اینکه نشونم بدی چه جوریم، اون رو سر راهم قرار دادی... پس حالا جواب دوتا سوالم رو گرفتم.... اینکه چرا دوستش دارم و اینکه چرا اون؟؟!! وقتیکه قراره اتفاقی نیفته... شاید وجود اون یعنی لی لی دریچه های قلبت را بگشا تا ببینی گرمای عشق به چه سان صخره های یخیت را آب میکند
|+| نوشته شده توسط لی لی در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 14:39 |
من خراب دل خویشم نه خراب کس دیگر
پیش درآمد: من باب شفاف سازی جهت کامنتهای خصوصی که برای پست پیش فرستادید و میخواستید بدونید با حاج آقا مشکلی دارم که بهم ریختم یا نه؟؟!! باید عرض کنم که شاید تنها اتفاق شیرینی که این روزها کمی تا قسمتی بهم آرامش میده وجود ایشونه و خداروشکر هیچ مشکلی باهاش ندارم. مشکل من خود منم.... تنها چیزی که در مورد حاج آقا نگرانم میکنه هدیه تولدشه که هنوز تهیه نکردم و موندم چه کنم!!! چهارشنبه 5تیر تولدشه و میخوام یه عالمــــــــــه خوشحالش کنم اما هنوز ابزارآلات شادمانیش رو فراهم نکردم!!!! یه کی منو کمــــــــــــک کنه ایّها الناس این شبه هم که به لطف یورو 2008 محفل اس ام اس بازی و کل کل مون داغه داغه. حاج آقا طرفداره اسپانیاست و من هم عشق آلمان ( البته بهتره بگم عشق میشائیل بالاک ) فکـــــــــــــر کن حاج آقایی که تا چند وقت پیش نمیشد سر فوتبال باهاش حرف زد رو همچین ساختم که تا فوتبال تمی محبوبش شروع میشه اس ام اس بازی رو شروع میکنه و دوست داره که من برای برنده شدن تیمش دعا کنم و اینجوری باهم فوتبال ببینیم!!! دیشب هم که بازی اسپانیا – ایتالیا بود وتا ساعت 2 نصفه شب مشغول بودیم. اینم مناظره اس ام اسی منو حاج آقاست بخونید: ( بین دو نیمه – نتیجه صفر/صفر مساوی ) من: حاج آقا این چه وضعشه، رفیقات چرا هیچ کاری نکردن پس؟؟؟!! اون: نمیدونم والا!! قبل بازی کلی با بروبچ صحبت کردم بهشون روحیه دادم. نمیدونم چشون شده؟!! البته تقصر تو هم هستا حتماً خوب دعا نکردی من: آخه راستشو بخوای، من بوفون رو هم دوست دارم واسه همین نمیتونم دعا کنم که گل بخوره اون: لــــــــی لـــــــــــی؟؟؟؟؟!!!! یعنی بوفون رو بیشتر از من دوست داری؟؟ من واجبترم یا اون؟؟؟ هاااااااااااااااااااان؟؟ کشتمت به خدا لی لی من: اوکی، اینبار رو بخاطر تو کوتاه میام اما خدا اون روز رو نیاره که اسپانیا با آلمان بازی داشته باشه، هیچ جوره حاضر نمیشم تو رو به بالاک ترجیح بدما!!!!! اون: حالا نقداً دعا کن، بعداً خدمتتون میرسم حاج خانـــــــــــوم ( بعد از پنالتیها – برد اسپانیا ) من: حاجی تبریک میگم، اما خداییش دلم واسه بوفون سوخت!!! اون: اینقدر بوفون بوفون نکنــــــــــــــــا، لی لی خانوم فردایی هم هستـــــــــــــــا، شرکتی هم هستـــــــــــــا!!! دقت داشته باشید که اینا همه پیش درآمد بود. حرف اول: بعد از اون جلسه گفتگوی دونفره ای که با لی لی خانوم داشتیم به این نتیجه رسیدیم که: اولاً: شاد بودن خوبه اما باید به فکر روحیات خودم هم باشم، اگه یه وقت حال و حوصله ندارم عیبی نداره اگه کسی هم بفهمه. خوب شرایطیه که واسه هر آدمی پیش میاد. پس یادم باشه خودم و روحیاتم مهمن اما یادم هم نره که خنده های من سهم دیگران هم هست دوماً: حتی در و دیوار اتاقم و تخت و بالش و حتی خرس پشمالویی که صبح تا عصر گوشه تختم کز میکنه تا از راه برسم و بغلش کنم حوصله قیافه داغون و هر شب هر شب آه و ناله کردن منو ندارن. اگه همینطور ادامه بدم بالاخره یه روزی خسته میشن و منو پس میزنن، پس نباید همه ناراحتیام رو هر شب هر شب واسشو سوغاتی بیارم سوماً: ناجوانمردترین همسفری ای من عاشق هیچ راه سفری را نرساندیم به آخر هر مصیبت که شد آغاز تو مرا بردی از آن راه تو به هر در زدی انگشت و گذشتم من از آن در آخراً: این نیز بگــــــــــــذرد...... حرف وسط: در کل حالم خیلی بهتره و سعی میکنم که خیلی خودم رو غرق مشکلها نکنم. و از اونجاییکه تصمیم گرفتم زیاد غصه نخورم و خوش بین باشم و نیمه پر لیوان رو ببینم، اتفاق فوق العاده وحشتناکه هفته پیش هم نتونست حال رو بگیره، یه قرص زیر زبونی بخور تا برات تعریف کنم: جونم برات بگه که هفته پیش بعد از مدتها دوباره با حاج آقا رفتیم بیرون - گفته بودم که دیگه مث اونوقتا گردش و تفریح نمیریم – چشمتون روز بد نبینه یکی از فضولترین اعضای خاندان مادری که در خبرچینی و حرف درآمردن شهره عام و خاصه مارو باهم دید و هرچی ما گفتیم همکاریم و هیچ قصدی هم نداریم گوشش بدهکار نبود و انواع و اقسام جملاتی مث : " چــــــــقدر به هم میاید " ، " ایشــــــــالا خوشبخت بشید " ، " وااااااااااای لی لی جون خیلی حوشحال شدم شوهرت رو دیدم " و.... تحویلمون داد و رفت تا یه فامیل رو از دادن خبر ازدواج قریب الوقوع لی لی خانوم با همکارش مشعوف کنه... من که اصلاً به روی خودم نیاوردم، حالا نشستم تا خبرش بپیچه و یه جوری ملت رو بپیچونم!!!! فـــــــــــــــــک کن مامان پروین جون چقدر چشماش قل قلی بشه وقتی خبر خوشبخت شدن دخترش رو از عمه چاقش بشنوه و مامان بزرگم چقدر تو دلش قند آب بشه وقتی از خواهرشوهراش خبر عروس شدن اولین نوه اش رو بشنوه.... دلم واسه اونایی میسوزه که میرن تو فکر لباس دوختن!!! خلاصه که زدم بر طبل بی عاری که این هم عالـــــــــــــمی دارد ساده بگم: از این به بعد اینجا توی هر پست باهات حرف میزنم. لطفی که چند روزه پیش در حقم کردی، بهم یاداوری کرد که وقتی تو چیزای کوچیکی مثل اون مسئله اونجوری کمکم کردی، مگه میتونی چشمتو رو مشکلای بزرگترم ببندی و تنهام بذاری... فقط باید صبور باشم تا از اون راهی که خودت میدونی بهترینه بیای و راهنمام باشی... قلبم رو آروم کن که بدجوری بیقـــــــــرارم " خدواندا تقدیرم را زیبا بنویس کمک کن آنچه تو زود میخواهی، من دیر نخواهم و آنچه تو دیر می خواهی من زود نخواهم " فعلا بابای لی لی کمی تا قسمتی آرام |+| نوشته شده توسط لی لی در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 14:20 |
خیلی دلم گرفته از خیلیهـــــــا
پیش درآمد: حتی تعطیلات با اون سفر پر از خاطره و طبیعت زیباش و دور هم بودنِ پر از نشاطش و… هم نتونست ذره ای بیقراریت رو کم کنه!!! حتی روزای شلوغ کاری بعد از تعطیلات و آمدن و رفتنها و ایمیلها و تماسهای بی وقفه و…. هم نتونست حواست رو پرت کنه که دلت چقدر غصه داره!!! حتی شوخیها و شیطنتهات با همکارات هم نتونست یه لحظه باعث بشه فراموش کنی ته دلت چی میگذره!!! آخه چــــــــــــــــرا؟؟!!! چتــــــــــــــــــه لی لی؟؟!!! حرف اول و وسط و آخر: حضور حاضرِ غایب تو را نگاه میکنم و میدانم که تنها نیازمند یکی نگاهی تا به نو جان دهد، آسوده خاطرت کند، بگشـــــــایدت من پا پس میکشم و در نیمه گشوده به روی تو بسته میشود.... وقتی گاهی من و دل تنها میشیم، حرفای نگفتنی رو میشه دید چند روزه تو خودتی، پریشونی، درگیری…. واسه چی؟؟ واسه اینکه کاسه صبرت لبریز شده؟ واسه اینکه فکر میکنی دیگه حوصله انتظار نداری؟ واسه اینکه خودت میشینی دعا میکنی که خدایا هرچی خودت صلاح میدونی ولی چشمت رو بروی اینهمه نشونش میبندی؟ واسه اینکه…. زورکی نخند عزیزم من نمیدونم چته، راستش خودت هم نمیدونی… فقط دلم نمیخواد اینجوری بمونی که تا وقتی تو جمع هستی بگی و بخندی و بخندونی و خودت رو پرانرژی نشون بدی اما وقتی تنها میشی اونقدر تو خودت فرو بری که نفهمی دوساعته زل زدی به جایی که هیچی توش نیست… نمی خوام بشی دو تا لی لی که هرکدومشون 180درجه با هم اختلاف دارن… اگه ناراحتی هیچ دلیلی نداره که جلوی دیگران شاد باشی… درسته که اعتقاد داری مشکلاتت باید واسه خودت باشه و شادیهات واسه دیگران اما گاهی لازمه اطرافیانت بدونن که ناراحتی تا شاید یه کم مراعاتت رو بکنن… یه فکری به حال خودت بکن که هیچکس نمیتونه جز خودت به خودت کمک کنه. یه فکری به حال خودت بکن که سهم تو غصه خوردن و آه کشیدن نیست. یادت نره هرچیزی تا وقتیکه تو مجرای درستش قرار نگیره نمیتونه مفید و با ارزش باشه، پس اینقدر سر هرچیزی مایه نذار، اینقدر انرژیت رو ببیهوده و بی محابا خرج نکن. یادت نره اینبار هم مث همیشه از اینکه به اون بالایی توکل کنی و همه چیز رو واگذار خودش بکنی، ضرر نمیکنی پس بهونه نگیر. به بهانه پر کشیدن نادر ابراهیمی خواب ، تنها خواب هلیا ! دستمالهای مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند . اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند . اینک ، سرنوشت ، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند . شاید ، شاید که ما نیز عروسکهای کوکی یک تقدیر بوده ایم ... نمی دانم ... ! آهای عاشقونه آرام، بهت تسلیت میگم این تو بودی که منو با نوشته های نادر خان ابراهیمی آشنا کردی…. خدا اونو رحمت کنه و دل تو رو آروم…. آمین پاورقی: تو هستی مث همیشه… محکم و باوقار و قابل اعتماد و ارحم راحمین …. اما یه وقتا دلم میخواد دست از اونهمــــــــه خداییت برداری و واسم بشی یه دست که آروم سرم رو نوازش میکنه… بشی یه شونه که بهش تکیه کنم و احساس غرور کنم…. بشی یه آغوش که خودمو غرقت کنم و های های گریه کنم… اما… خدایا هرچی میدی شکرت هرچی میگیری شکرت فعلاً بابای لی لی فقط لی لی |+| نوشته شده توسط لی لی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 10:16 |
|
لی لی بانو اینجوریاست
![]() اینجا قرار است براتون از زندگی شلوغ و پر رفت و آمدم بگم .
قراره با هم دوست بشیم . قراره تو لحظه ها کنار همدیگه باشیم . منوی اصلی
صفحه اولپست الكترونيك نوشته های قبلیم تمام نوشته های لی لی بانو
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 پیشنهادات لی لی بانو
پینگ بلاگرولینگپینگ وبلاگهای به روز شده آرشيو پیوندها دوستان لی لی بانو
فلفل بانوشمسی خانم جون گیلاس خانمی از قلب کویر لیست وبلاگهای به روز شده آقاهه و خانمه یادداشتهای یک دختر ترشیده خانمچه امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |